يادداشتهای من
قالب وبلاگ Lilypie Pregnancy tickers

سلام دوستای عزیزم و مرسی از تبریکاتون شرمنده ام کردینخجالت

سه شنبه سونو بودم قلب کوجولوش مثل نبض میزد واقعا لحظه فراموش نشدنی هستش خدا رو صد هزار مرتبه شکر

پس فردا دوباره سونو دارم واسه صدای قلبش بچه ها برامون دعا کنید خیال باطل

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام فرشته کوچولوی مامانی

باورم نمیشه اومدی پیشم ..دیروز واسه اولین بار دیدمت وای که چه حس خوبیه

خدا جونم نمیدونم چه جوری شکرت کنم

خدای مهربونم مرسی

فکر میکردم یه پست طولانی میزارم ولی واقعا قادر به بیان کردم احساسم نیستم

فقط بازم میگم شکر.............

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستای گلم

بعد این همه مدت نوشتن برام سخته

دیر اومدم ولی با یه خبر خوش اومدممممممممممممممممممممممممم که به زودی بهتون میگم

منتظر باشین

[ ۱۳٩٠/٦/۱٢ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

بوی قرمه سبزی توی خونه پیچیده

نور آفتاب تا وسط خونه افتاده

هوا گرمه انگاری واقعا بهاره

پیرهن نازک سفیدمو میپوشم صندلما پام میکنم ..راه میرم صدای تق تقش بلند میشه ..یاد بچگیم میوفتم که عشق کفش تق تقی داشتم ...میام پای کامی ایمیلهامو چک میکنم ..فکر میکنم چه سایتی رو نگاه کنم یاد اینجا میوفتم واردش میشم فکر میکنم پسوردم چی بوده ..تایپ میکنم درسته .....انقدر کامنت نخونده میبینم که وجد میام باور نمیشه همتون به یادم بودید ..قربون محبت همتون .....سال نوی تک تکتون مبارک

[ ۱۳٩٠/۱/۱٠ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]
مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد و در بی کسی بیش تر می فهمد که خدا، تنها کس هر کسی است، خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می کند، حس می کنم، می بینم، دست های لطیف و حمایت گرش را بر روی شانه هایم لمس می کنم و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بی ارج ارزانی داشته است، غرق هیجان و خجلتم.
خدایا! چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد، از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم و حال با تمام وجود به تو پناه می برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم. مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم.
مهربانم! لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم… خندان گریستم! لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهایم می گرفت، زمین خوردم، با یادت برخاستم و ادامه دادم! لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم و هیچ همراهی نبود، خدایا به تو پناه بردم! لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم و آن زمان آرامش یافتم…
[ ۱۳۸٩/٩/٢۳ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

شوفاژ رو روشن میکنم

دمپایی پشمی هامو میپوشم

به ماهیهام غذا میدم

میرم لب پنجره به درختی که هیچ برگی دیگه روش نیست نگاه میکنم چایی میخورم و به صدای بارون گوش میدم

من عاشق سکوت و آرامشم

[ ۱۳۸٩/۸/٢۳ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام دوستای گلم

به حساب بی معرفتی نزارین نه وقتشو ندارم نه حوصله نوشتنو

ولی همیشه به یادتون هستم

[ ۱۳۸٩/۸/۱٦ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

تا میام پای کامپیوتر داداشی مسنجرشو خاموش میکنه و میره افی که برام گذاشته اشک رو به چشام میاره...دلمو گرم میکنه وجودشو حس میکنم..با این که 6 سال ازم کوچکتره احساس میکنم تکیه گاه خوبی برام...میخونم و اجازه میدم اشکام بباره

امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد

و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد

به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی

تولدت مبارک

[ ۱۳۸٩/٧/٢۳ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

هر چی فکر میکنم میبینم جایی واسه نگهداری از حیوون ندارم پس به ماهی گلی هام اکتفا میکنم ولی واقعا دلم اکواریوم میخواد...فینگیل خونه...آرزوهای بزرگنیشخند

کیف مو میزارم رو میز آشپزخونه ..تخم مرغها و آرد ,... از توش در میارم.یک شنبه خونه دوست جون دعوت بودیم واسمون کیک پنیر درست کرده بود بسی خوشمزه.فر رو روشن میکنم شروع میکنم به کیک درست کردن.

لباس ها رو میریزم لباس شویی ..روی تخت رو مرتب میکنم ..لیوانهای رو میز رو جمع میکنم...مواد شوینده مزینم روی موکت جلوی در ورودی...هر از چند گاهی هم به کیک نگاه میکنم روش طلایی شده و حسابی پف کرده.فر رو خاموش میکنم.

ظرفها رو میشورم.آب میزارم بجوشه.کیک رو میارم بیرون یه تیکه ازش میکنم و داغ داغ میخورم.

چایی میریزم میام پای نت..

فیس بوک چه دنیایی چقدر از دوستهای وبلاگی رو اونجا پیدا کردم..نت گردی میکنم و 3 بار به آهنگ چشمات گوش میدم...

درازمیکشم رو تخت و قسمت دو سریال قلب یخی رو تماشا میکنم...

همسری بی سر و صدا درو باز میکنه میاد تو...منم چشام گرم خواب شده...

میره سایت رادیو فردا اخبار رو وروشن میکنه دراز میکشه ...

بعد از یه ربع خاموشش میکنم و میخوابم ...

چشامو که باز میکنم ساعت 6.5 است ..

بیدارش میکنم..میره آشپزخونه شیر باکیک میخوره و میره مغازه...

منم کانالهای تلویزیون رو بالا و پایین میکنم ...یاد لباسها میوفتم ...

پهنشون میکنم

مرغ ها رو از فریزر میزارم بیرون هر چند که دیروز خونه دوست جون فسنجون با مرغ خوردیم اما هوس زرشک پلو کردم...

الانم شدیدا بوی کوفته میاد..یعنی کی درست کرده


[ ۱۳۸٩/٧/۱٦ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

ساعت نزدیکه 7 شبه با همسری تصمیم میگیریم بریم کنتاکی...من میام خونه تا حاضر بشم و همسر هم مغازه رو ببنده...خیلی هوا سره و یه جورایی سوز داره.فاصله بین خونه تا مغازه خیلی کوتاهه شاید 5 دقیقه ..اما تا برسم دماغم یخ میکنه ..پله ها رو میام بالا در خونه رو باز میکنم یه گرمای مطبوعی داره...

برمیگردم و با همسری میریم کنتاکی ..خیلی شلوغه مرغ سوخاری میگیریم با سیب زمینی سرخ شده و سالاد کلم...مرغهاش تند و خوشمزه است ..یاد غذای هندی که هفته پیش خوردیم میوفتم که چقدر تند بود

یک شنبه هفته پیش تمام مغازه ها باز بودن..با دوستام ساعت 2 قرار داشتم..بارون هم میومد ...یه چرخی زدیم وتصمیم گرفتیم غذا بخوریم بین هندی و اسپانیایی ..هندی رو انتخاب کردیم و مرغ تندوری سفارش دادیم وقتی غذا رو اورد این مرغ کاملا رنگ لبو بود یه تیکه شو که گاز زدم  اتیش گرفتم الان که فکر میکنم نمیدونم من چه جوری همه این غذا رو خوردم...

غذا رو که خوردیم همسری گفت به نظرت الان جایی باز نیست گفتم چرا دقیقا یه فروشگاهی رو بروی همون کنتاکی جمعه ها تا 10 بازه ..رفتیم اونجا و یه چرخی زدیم...

یه اتاقک شیشه ای بود پر از خرگوش و موش طوطی

ازشون عکس گرفتم ...

دوست دارم یه حیوونی بخرم اما چی نمیدونم


[ ۱۳۸٩/٧/۱٠ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
 
امکانات وب