يادداشتهای من
قالب وبلاگ Lilypie Pregnancy tickers

اینم قسمتی از وسایل دخملی ما

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام بر دوستای عزیزم که همش به یادم بودن..واقعا ازتون ممنونم ...نیومدن منو رو حساب بی معرفتی نزارید

این نی نی ما همش انگشتش تو حلق مامانش بود و مامانش 4 بار بیمارستان بستری شد به خاطر تهوع و استفراغ شدید و بی غذایی و لاغری...

تا این که الان یه کم بهتر شدم ولی همچنان با معده درد و... سازگاری میکنم

سعی میکنم زود به زود بیام به همتون سر بزنم

راستی نی نیم یه دونه است یه دخملیماچ

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام دوستای عزیزم و مرسی از تبریکاتون شرمنده ام کردینخجالت

سه شنبه سونو بودم قلب کوجولوش مثل نبض میزد واقعا لحظه فراموش نشدنی هستش خدا رو صد هزار مرتبه شکر

پس فردا دوباره سونو دارم واسه صدای قلبش بچه ها برامون دعا کنید خیال باطل

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام فرشته کوچولوی مامانی

باورم نمیشه اومدی پیشم ..دیروز واسه اولین بار دیدمت وای که چه حس خوبیه

خدا جونم نمیدونم چه جوری شکرت کنم

خدای مهربونم مرسی

فکر میکردم یه پست طولانی میزارم ولی واقعا قادر به بیان کردم احساسم نیستم

فقط بازم میگم شکر.............

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستای گلم

بعد این همه مدت نوشتن برام سخته

دیر اومدم ولی با یه خبر خوش اومدممممممممممممممممممممممممم که به زودی بهتون میگم

منتظر باشین

[ ۱۳٩٠/٦/۱٢ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

بوی قرمه سبزی توی خونه پیچیده

نور آفتاب تا وسط خونه افتاده

هوا گرمه انگاری واقعا بهاره

پیرهن نازک سفیدمو میپوشم صندلما پام میکنم ..راه میرم صدای تق تقش بلند میشه ..یاد بچگیم میوفتم که عشق کفش تق تقی داشتم ...میام پای کامی ایمیلهامو چک میکنم ..فکر میکنم چه سایتی رو نگاه کنم یاد اینجا میوفتم واردش میشم فکر میکنم پسوردم چی بوده ..تایپ میکنم درسته .....انقدر کامنت نخونده میبینم که وجد میام باور نمیشه همتون به یادم بودید ..قربون محبت همتون .....سال نوی تک تکتون مبارک

[ ۱۳٩٠/۱/۱٠ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]
مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد و در بی کسی بیش تر می فهمد که خدا، تنها کس هر کسی است، خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می کند، حس می کنم، می بینم، دست های لطیف و حمایت گرش را بر روی شانه هایم لمس می کنم و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بی ارج ارزانی داشته است، غرق هیجان و خجلتم.
خدایا! چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد، از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم و حال با تمام وجود به تو پناه می برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم. مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم.
مهربانم! لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم… خندان گریستم! لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهایم می گرفت، زمین خوردم، با یادت برخاستم و ادامه دادم! لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم و هیچ همراهی نبود، خدایا به تو پناه بردم! لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم و آن زمان آرامش یافتم…
[ ۱۳۸٩/٩/٢۳ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

شوفاژ رو روشن میکنم

دمپایی پشمی هامو میپوشم

به ماهیهام غذا میدم

میرم لب پنجره به درختی که هیچ برگی دیگه روش نیست نگاه میکنم چایی میخورم و به صدای بارون گوش میدم

من عاشق سکوت و آرامشم

[ ۱۳۸٩/۸/٢۳ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]

سلام دوستای گلم

به حساب بی معرفتی نزارین نه وقتشو ندارم نه حوصله نوشتنو

ولی همیشه به یادتون هستم

[ ۱۳۸٩/۸/۱٦ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ندا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
 
امکانات وب