کم کم ارتفاعش رو با زمین کم میکرد...همه جا سفید بود و برف میبارید...با سرعت زیاد رو زمین نشست همه دست زدن ...من و همسری داشتیم بیرون رو نگاه میکردیم که یهو آتیش گرفت...موتور هواپیما و به 1 ثانیه هم نکشید که خاموش شد..دستم و گرفتم جلوی دهنم تا صدای جیغم رو کسی نشنوه و هیاهو ایجاد نشه...این صحنه رو به جز ما و دو نفری که پشت ما بودن و دو مهماندار هیچ کس ندید و هیچ کدوممون هم چیزی نگفتیم.....
تا هواپیما وایستاد سریع ماشین آتش نشانی و آمبولانس و... اومد
واقعا شانس آوردیم که رو زمین بودیم اگه این اتفاق اون بالا بالا ها برامون افتاده بود معلوم نبود الان کجا بودیم...
..البته من از پرواز نمیترسم ولی متاسفانه پروازهای ایران امنیت جانی نداره...
1 ساعتی شد که منتظر بارامون شدیم ..خیلی دیر بارها رو خالی کردن
اولین قطاری که به هانوفر میومد رو از دست دادیم و به قطار ساعت 2 رسیدم...برف میبارید و هوا سرد بود
تقریبا ساعت 4 بود رسیدیم خونه ...خونه ای که 2 ماه توش نبودم واقعا دلم براش تنگ شده بود
...
خانم شدم و مربای گل محمدی درست کردم قیافه اش مثل همیشه نشد اون چیری که دلخواه من باشه اما مزه اش عالیه..دو روزه صبحانه با کره میزنیم تو رگ...
دیگه اینکه هوا بسی ناجوانمردانه سرده ...خیلی سرده ...
من که دوست دارم فقط بشینم خونه چایی و شیر کاکائو بنوشم و کتاب بخونم...
دیروز هم باید میرفتم سر کار که با کمال پررویی گفتم حوصله ندارم و از هفته دیگه میام ..رئیسم هم گفت باشه
تو پستهای بعدی ازایران مینویسم
اینم عکس مربای گل
چی میشه چشامو باز کنم ببینم آفتاب وسط آسمونه و داره و میتابه هوا 25 درجه است و هیچ خبری از برف و سرما نیست
اما چشامو که باز میکنم بخار روی پنجره رو پاک میکنم و باز هم برفی که روی شیروونی ساختمونهای روبه رویی نشسته رو میبینم و هوای ابری و گرفته....
با بی میلی بیدار میشم و میرم دستشویی ..پادریهایی رو که شستم و رو شوفاژ دستشویی انداختم تا خشک بشه رو جابه جا میکنم یه کم ریشه هاش رنگ گرفته...
برمیگردم تو تخت و بازم میخوابم....
9.30 بیدار میشیم همسری چایی رو دم کرده..منم میزرو میچینم و صبحانه میخوریم ...بهش میگم خوب شد یکشنبه اومدیم و گرنه الان تو هواپیما و رو هوا بودیم...بازم تو این 4 روز یه کم جابه جا شدیم و کارای عقب افتاده رو انجام دادیم و از دلتنگیهامون کم شده...
تلفن زنگ میخوره ...
مامانمه ...یه کم با هم حرف میزنیم که تلفن قطع میشه...
منم میرم دنبال کارام ...خیلی کارخونه دارم که هیچ وقت تمومی نداره
پنجشنبه 19 آذر ایرانم
بعضی وقتها مثل الان یه عالمه حرف داری ولی نمیتونی به زبون بیاری و بنویسی..یعنی اینکه تو وبلاگ خودت هم راحت نیستی...اگر هم بنویسی کمتر کسی میتونه درکت کنه....بماند
رو زمین خوابیدم بغل کمد ..رو کمد هم آیینه داره... به گوشیم که همسری صبح موقع رفتن گذاشت پیشم نگاه میکنم ساعت 11.13 است..بلند میشم میشینم چشم میوفته به خودم تو آیینه ..از خودم میترسم زیر چشام گود افتاده تو عرض این چند ساعت
میرم دستشویی هنوز هم موقع ا د را ر درد دارم ..هنوزم توش خ و ن هست...رنگش صورتیه
اصلا نمیدونم چی شد ...حالم خوب خوب بود هیچ دردی نداشتم ..خرید کرده بودم و میومدم خونه بارون نم نم بود ..با خدا حرف میزدم ...شنیده بودم که میگن این جور موقعها دعا براورده میشه..
یه درخت کاج کوچولو مصنوعی خریدم ذوقشو داشتم ..رسیدم خونه اونو درست کردم ...تند تند شام پختم ..سریال آشپز باشی رو نگاه کردم ..
گفتم قبل رسیدن همسر یه دوش بگیرم...زیر دوش یه کم عضله های ....خانما میدونن کجا...گرفت و ول کرد...
همسری اومد ...کم کم احساس کردم تکرر ادار دارم و موقع جیش دردم میگیره با سوزش...توش یه کم هم خون است....
یواش یواش این حالت نیم ثانیه یه بار بهم دست داد...همسری کیسه اب گرم اورد چایی نبات ..هی گفت بریم بیمارستان اما قبول نکردم..
اومدم رو زمین خوابیدم نزدیک تر به دستشویی...نمیدونم کی خوابمون گرفت هر چی بود نزدیکای صبح بود...
صدای زنگ موبایلش بیدارمون کرد...میگفت نرم سر کار اما گفتم برو...تا برسه دوبار زنگ زد ..هر دوبار هم بهش گفتم خوبم
اما حتما باید برم دکتر..امروز هم یکشنبه است ..
گفته زود میاد بریم بیمارستان...
گفتم خدا قربونت دمت گرم دعاهامونو براورده نکردی که هیچ تو اوج سلامت یه دردی هم میدی...
شاید به زودی بیام ایران ..دارم در موردش فکر میکنم...
راستی عیدتون مبارک...مال ما که خیلی مبارک شد
یک هفته بیشتر که گلو درد دارم..هرچی که فکر بکنید خوردم فرنی و سوپ چایی عسل و شربت سرفه چایی کاملیا و....اما همچنان صدام قطع و وصل میشه و شبا سرفه هام بیشتر میشه...
دیروز با بچه ها مهمون بودیم خونه یکی از دوست جونیها برامون قرمه سبزی و سوپ و جو و زرشک پلو درست کرده بود
...دور هم بودیم و گفتیم و خندیدم و روز خوبی رو سپری کردیم...
رفتنی اونجا چنان بارون و بادی بود که چتر من خراب شد و دکمه اش افتاد و دیگه پیداش نکردم در نتیجه چتر بسته نمیشد و همین جوری باز موند
خوبه خونشون بهم خیلی نزدیکه و گرنه تا برسم اونجا منو باد میبرد منم که پر کاه...جدی میگماااااااااا
برگشتنی هم یه کم میوه خریدم که اگه نمی خریدم عقد نامه ام رو میز بود
پریشب همسری هی راه میرفت تو خونه همش دنبال میوه و خوراکی میگشت و چیزی نمیافت و بعدش اولتیماتوم دادکه اگه امروز تو خونه میوه نباشه منو طلاق میده
و بالاخره هم چیزی به تورش نخورد ..از بی کاری رفتیم بورگاکینک و برگشتنی به هیچ عنوان جای پارک پیدا نمیکردیم و چند دوری چرخیدیم تا موفق شدیم....
امروز هم افتتاحیه آرایشگاهی که دوست جون توش کار میکنه بود یعنی در واقع سالنشونو عوض کرده بودن...منم رفتم همه ترک بودن و غذاهای ترکی درست کرده بودن و ما هم زدیم تو رگ و کلی عکس گرفتیم و...
بعد هم که من اومدم بیرون و واسه خودم زیر بارون قدم زنان رفتم تو پاساژ و گشتم همه جا درخت کریسمس و تزئینات کریسمسی و مردم تو رفت و آمد...
یه چایی واسه سرفه خریدم ...شاید فرجی شد
از دیروز تو فکرم بود که گردو و فندق شکن بخرم ..رفتم تو فروشگاه رو بروی خونه ...از اون مدلی که من دوست داشتم نداشت...
میرم خونه وسایلامو میزارم بالا و چکمه هامو عوض میکنم و کلاه میزارم دوباره میرم بیرون ...انگاری واجب شده که بخرمش...پیاده میرم ...بلاخره پیدا میکنم و میخرمش و میرم تو فروشگاه مواد غذایی حالا که خریدمش باید گرد و فندقش هم باشه دیگه....
کلی خرید میکنم و میام آروم آروم به سمت خونه ..همچنان بارون میاد...
همه چی رو پرت میکنم همون جا تو راهرو..میرم دستامو میشورم تا مبتلا به آنفولانزا خوکی نشم...
میام تو اتاق خواب همه جا پر کاغذه...ونامه های اداری....همه رو میریزم وسط و دسته بندی میکنم و میزارم تو پوشه..
واسه شام هم قیمه دارم درست میکنم ..گوشتش داره میپزه وبوش میاد
کلی امروز راه رفتم
کلی کار کردم
کلی هنوز کار دارم.................

از4 تا رمانی که از کتابخونه گرفتم 2 تاش رو قبلا خونده بودم
عالییجناب عشق رو خوندم هیچ چیز مثبت و آموزنده ای توش ندیدم شاید هم من چیزی پیدا نکردم
فصلهای زرد انتظار هم بدک نبود نکته اش هم این بود که واقعا آدم عاشق کور میشه...همین...که البته به نظر من حماقته....مگه میشه که هی شوهرخیانت کنه و زن قهر کنه و بعد از چند روز همه چیز رو فراموش کنه و کوتاه بیاد چرااااااااااا چون حامله است یا اینکه چون بچه داره؟و قضیه بارها و بارها تکرار بشه
ویرانه های هوس رو چند سال پیش خونده بودم اما دوباره میخونمش به نظرم از بین این کتابها این بهتر بود
....
پنجشنبه یهوو یاد بابابزرگم کردم هنوزم باور نمیشه که رفته...یه کم حلوا درست کردم و بردم برای دوست جون ...ناهار پیشش بودم...برگشتنی وسایل ترشی خریدم...وای که چقدر سنگین بود با هر بدبختی بود اوردمشون خونه...همه رو روی میز ولو کردم و رفتم خوابیدم....
تقریبا 2 ساعتی وقتمو گرفت از خرد کردنش منتفرم اما کاری که باید میشد...
همه رو اماده کردم ادویه زدم سرکه ریختم رو سرش و تمام...البته من ترشی رو با آب گوجه درست میکنم تا طمع تند سرکه رو بگیره و خیلی هم عالی میشه و خوش رنگ...
هر شب منتظر سریال دلنوازان بودیم که اونم تموم شد و هیچ سریال دیگه ای منو جذب نمیکنه...
اصلا هم سریال خارجی دوست ندارم و گرنه که اینجا 35 36 تا شبکه است و پر از فیلم و سریال...
راستی نکته ای که من ازکل سریال دلنوازان یاد گرفتم وهرگز هم از یادم نخواهد رفت این بود
هیچ وقت نسخه زندگی خودتو واسه دیگری نپیچ ...شاید زندگیشو خراب کنه....
موبایلم زنگ میخوره...
اسمش و عکسش افتاده رو گوشیم به ساعت نگاه میکنم هنوز 12 نشده...
عزیزم سلام هواپیما نشست؟
نه داره میشینه...
خیالم راحت میشه...تا چند وقت پیش هیچ ترسی از پرواز نداشتم اما جدیدا با این همه حادثه یه کم نگران میشم...
دوباره زنگ میزنه...
خودشو به اولین قطاری که به هانوفر میاد رسونده....و میگه که 2.30 تو ایستگاه قطاره..
تقریبا 1 ساعتی وقت دارم...
دوش میگیرم و آماده میشم...برنج رو آبکش میکنم...
خورش بادمجون رو خاموش میکنم ....
چکمه های نو مو میپوشم و چترمو برمیدارم میرم پایین...چه بارونی میاد.
یه کمی زود رسیدم میرم تابلوهارو نگاه میکنم ببینم از چه سکویی میاد...
سکوی 4...باید تا در ورودی برم....به مغازه ها نگاه میکنم ..همه جا بوی کریسمس میده...
پر از بابانوئل و درخت کاج و ....بچه که بودم عاشق کریسمس و کارتوناش بودم..همیشه هم به مامانم میگفتم که چرا ما مثل اینا نیستیم ...
تو عالم کودکی دوست داشتم درخت کریسمس داشته باشم و زیرش پر از کادو باشه
...یاد دختر کبریت فروش هم میوفتم ...که گوشیم زنگ میخوره...داره میرسه
پله ها رو میرم بالا...
قطار رو از دور میبینم...نمیدونم کجا واستم
سر قطار..تهش یا ....
همون وسط وایستادم...همه پیاده میشن یه عده هم سوار میشن ...دور برم و نگاه میکنم از دور بهم دست تکون میده...میرم سمتشون با یکی از دوستاشه اونم از ایران برگشته...
....
از دست هوا غر میزنه..چرا بارون میاد چرا ابریه....و چرا چرا
ایران آفتابه این چه هوایه...
خندم میگیره...هر وقت از ایران برمیگردیم تا یه مدت میره تو مده دپ زدن...
میرسیم خونه...انقدر چمدوناش سنگینن که حد نداره...به زور میاریمشون بالا...
هی میاد بغلم میکنه و بوس بوسی
منم مثل بچه ها میگم نه اول چمدونا رو باز کن
حسابی دست پر اومده..تو عرض یه هفته خوب تلاشی کرده...
برام تابلویی که پارسال خونه دختر داییم دیده بودم و ازش خوشم اومده بود خریده ..اخه دختر داییم نقاشه....
چمدوناش پر ازخوراکیه سبزی خوردن و نون سنگک لواشک پسته تخمه قره قوروت پودر ژله..حلوای گردو ..یه جور شیرینی تبریزو....
دست همگی درد نکنه مامانم و خواهر شوهرم جاریم و مادرشوهر عمه و...همه برام کادو فرستاده بودن...کلی لباس دار شدم
تو شرایطی که خودمم هم انتظار نداشتم ...چون همه به نوعی درگیر فوت پدربزرگم بودن...
از همه دوستای گلم هم ممنونم به خاطر همدریشون
از دیروزتمام صحنه های آخرین بار ی که دیدمش جلوی چشامه...
براش میوه پوست میکندم و میزاشتم دهنش اونم مثل یه بچه کوچیک ذوق میکرد و میخورد
هر چی عکس قدیمی بود نشونش میدادم و جالب اینجاست که همه رو میشناخت ...پدرش عموهاش .حتی یه سری از دوستاش...با این که آلزایمر داشت خوب گذشته رو یادش بود..اما وقتی یکی از نوه هاشو نشون میدادی میگفتی این کیه نمیدونست ....
....
با این که خودمونو واسه همچین روزی آماده کرده بودیم اما بازم پذیرفتنش برامون سخته ...وتو باورمون نمیگنجه....پدر بزرگ عزیزم دیشب از پیش ما رفت...
و من اینجام ...لحظه ای که میدونم پدرم و مادرم و...بهم احتیاج دارن...
بابام اصلا نمیتونه صحبت کنه و تو خودشه....حتی گوشی رو نگرفت تا بهش تسلیت بگم...
صبح هم زنگ زدم ..داداشم میگه اصلا صحبت نمیکنه و فقط دنبال کاراست...
صدای جیغ میومد جیغ مادربزرگم و دختر عمه ام و....
مرگ عزیز سخته حتی اگه پیر باشه....
صفحه بازه واسه نوشتن
اما من چت میکنم با دونفر...
از وقتی همسری رفته روزها هم تند تند میگذره هر روز رو یه جوری سرگرم بودیم ...داشتن دوستای خوب هم نعمت ها...
پنجشنبه شب دختر کوچولوی دوست جون پیش من خوابید...سرفه میکرد و من همش نگران بودم...
نمیدونم ساعت چند بود که بیدار شد ...روی تخت دنبال من میگشت اخه من سرم رو اونور تخت گذاشته بودم...
خاله ندا..کجایی؟
سارینا من اینجام...
خاله ندا پاشو بریم مهد ...
فکر کردم واقعا صبح شده...کورمال کور مال موبایلو نگاه کردم ساعت 3 نصفه شبه...
براش آب میارم و میخوره
اونم سرشو میزاره این ور تخت بغل من ...ومن باز هم نگران میخوابم میترسم از رو تخت بیوفته
.....
خاله ندا پاشو ...
تو چقدر میخوابی....چشامو به زور باز میکنم..انگاری صبح شده ساعت هفته...
تی وی رو روشن مبکنم تا کارتون ببینه...پتو رو میکشم رو سرم....تا یه چرته دیگه بزنم
ولی وجدانم ناراحته...از تخت میام بیرون ...حاضر میشیم و باهم میریم مهد.....
ازم قول میگیره که دوباره شب بیاد پیش من ومنم بهش قول میدم...با این که دوسش دارم ولی برام سخته ...از مسئولیتش میترسم و نگران میخوابم....
جمعه
میرم کتاب خونه ...چند تا رمان میگیرم و بقیه روز رو با یکی از دوستا تو شهر میچرخیم و هیچی واسه خریدن پیدا نمیکنیم که هیچ ...یه لنگه از گوشوارهامو هم گم میکنم....شب یه آرامش عجیبی دارم رو تخت کنارشوفاژ دراز کشیدم و کتاب عالیجناب عشق رو میخونم و چای مینوشم....
شنبه...
تا ظهر تو اینترنت و چتم ..دم دمای ظهر میرم خرید...بادمجون میخرم که شب که یکی دیگه از دوست جونی ها قرار بیاد پیشم خورش بادمجون درست کنم....
اما در یک عمل انتحاری من و دوست جون و دوستش و اونیکی دوست جونو همسرش که ماشین بزرگ 7 نفره دارن میریم ایکیا....
اونجا هم خرید نمیکنیم و میریم تو رستورانش میشینیم قهوه و چایی میخوریم وکلی حرف میزنیم...
موقع برگشتن کاملا تاریکه...صدای موزیک کاملا بلنده و ما خیابون گردی میکنیم و یه ان احساس میکنم تو ایرانم....
با دوست جون میام خونه...خورش بادمجون تبدیل به نیمرو میشه با سالاد....
تا نیمه شب حرف میزنیم و دردودل میکنیم....اخرش هم به این جمله همیشگی میرسیم ...ما که از این دنیا هیچی نفهمیدیم...
یکشنبه
بعد خوردن صبحانه میریم به سمت خونه دوست جون
اونجا حاضر میشیم و بزک و دوزک میکنیم...
قرار داریم ناهار رستوران چینی....
هوا عالیه ....
تو رستوران دور یه میز گرد نشستیم ....چه رستوران بزرگ و عالیه بود ...و همیشه هم بوفه داره...
انواع و اقسام غذاها هم پخته و هم خام...ماهی میگو خرچنک تمام غذاهای دریایی و انواع سبزیجات که به صورت تازه و خام چیدن که بر میداری و همون موقع برات میپزن و میارن...البته مسئله خوبش اینجاست که هر چند باری که بری برداری و بخوری همون قیمت ثابت رو پرداخت میکنی ..که میوه و دسر بستنی و... همه رو شامل میشه...
یه جورایی صبح برو توش شب بیا بیرون

بعدش هم رفتیم کنار دریاچه و عکس گرفتیم . منظره ها تو پاییز فوق العاده است ...به نظر م پاییز پر از رنگ و زیباییه...هر رنگی که بخوای میبینی ...خدایا تو پاییز رو معرکه آفریدی....
دوشنبه
اول هفته است
دوباره پای نت و چتم جوری که تازه ساعت 12 میرم دوش میگیرم...اماده میشم میرم بیرون ...چه بارونی میاد...
ناهار خونه دوست جون بودیم...برامون آش درست کرده بود و سبزی پلو با گوشت...و تیرامیزو...
...همین جوری روزها سپری میشن...دیگه چیزی به برگشتن همسری هم نمونده...امروز بلیط برگشت رو اکی کرده....
....
6 دسامبر دوباره کافی شاپمون باز میکنه
نمیدونم اون موقع هستم برم سرکاریا ایرانم
فعلا که تو تعطیلات به سر میبریم....
قبل از اینکه زنگ ساعت بیدارم کنه چشامو باز میکنم هوا تاریکه ساعت از 7 گذشته ..میشینم رو تخت...اونم بیدار شده
میگه صبحانه نمیخورم...اما من آب میزارم بجوشه...صدای ریش تراش و قل قل آب باهم قاطی شده...
وسایل بهداشتی شو جمع میکنه ...
از این اتاق به اون اتاق میکنه....
چایی رو اماده میکنم نون و پنیر و گردو رو میچینم رو میز....
منم میرم حاضر میشم..اما بی حوصله
فقط چایی میخوریم ...میگه اشتها نداره....
دیگه اونم حاضر شده....
دیگه وقت رفتنه...
از زیر قران رد میشه و من براش صدقه میزارم...چمدونها رو بر میداره و پله ها رو میره پایین....
منم ساکشو ور میدارم درو قفل میکنم و آروم آروم میرم....
وسط پله ها یکی از چمدونها رو میبینم که به خاطرسنگینی گذاشته مونده...
ورش میدارم و میرم پایین
در و باز میکنم هوای خنک و چند قطره بارون میخوره به صورتم...دم ماشین واستاده..
میگه ندا چیزی جا نزاشتم میگم نه بیا بریم...دست میکنه تو جیبش ...میگه موبایلم...انگاری بالا مونده...
برمیگردم بالا و در باز میکنم میرم تو ..رو جاکفشی رو نگاه میکنم اره اونجاست....
زیر نم نم بارون چمدونها رو میکشیم ....و صدای چرخشون سکوت رو بهم میزنه
میرسیم ایستگاه قطار
چیزی به اومدنش نمونده...یه خانم و آقای ایرانی رو میبینیم اونا هم منتظرن...تو دلم میگم حتما اون خانمه هم مثل من اومده واسه بدرقه...
قطار هامبورگ میاد.... ما میریم قسمت جلو
همه سوار میشن...
از پنجره نگام میکنه..بهش لبخند میزنم
مامور قطار سوت میزنه...درا بسته میشه....
ما بهم دست تکون میدیم و قطار میره...
هیچکس رو سکو نیست..حتی اون خانمه که فکر میکردم واسه بدرقه اومده....
نفس عمیق میکشم بغضم و قورت میدم...برمیگردم خونه
سفرت خوش عزیزم.....
ایران خوش بگذره...